خرید بک لینک
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم آوار پريشانيست، رو سوي چه بگريزيم؟ هنگامۀ حيرانيست، خود را به که بسپاريم؟ تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»، کوريم و نميبينيم، ورنه همه بيماريم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نميبريم، ابريم و نميباريم ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:17

صفحه بندی