این سخن از نوجوانی مانده است در خاطرم "عشق ِ پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند" هیـچ کس خِیـری نمی بینـد در عمر ِ خویشتن چون بخواهد مُهــر ِ ردّی بر شکیبـایــی زند چون دعای مادرم این بـود: "الهی پیــر شی" پیر شی مادر! و من همواره حیران می شدم زیر لب با خویش می گفتم دعای ی خیر ِ او حکمتی دارد ولی در دل پریشــان می شدم کم کمک وقتی رقم خورد عمرم از پنجاه سال تازه فهمیدم که مادر چیست منظورش از آن تا که پــی بُـردم به معنای ِ قشنگ ِ عاشقــی پخته شد در گوش ِ من،
برچسب:
نویسنده: حمید شمس
تاريخ: پنجشنبه
30 شهريور
1402 ساعت: 17:17